به هنگام ِ غروب، که آسمان لباس ِ آتشین ِ خود را برای ِ پایکوبی ِ شب به تن کرده ست، در دنج ترین نقطه ی این میهمانی، کلبه ی پر رونقی داریم... از کوچه باغ هایی که درختان طاقش زده اند گر بگذری، از روی جوی کوچک و تلؤلؤ ماه در آن که بپری، به در ِ خانه باغ ِ ما خواهی رسید. در را فشار دِه و بیا داخل، شمیم درختان ِ نارنج را به کام بگیر و خودت را برسان به بید های عاشق؛ دست راستت را بگیر و بیا جلو... . از تخت های کنار ساختمان و حوض ِ آبی رنگ ِ میزبان ِ ستارگان گذر کن و به سمت همان پنجره که نور ملایمی از آن به بیرون میوزد حرکت کن. نظاره کن. . .
اینجا، لانج ِ کلبه ی ماست؛ شومینه ی گرممان، هم زمان با نقاشی کشیدن ِ شعله هایش به رنگ ِ سرخ بر روی دیوار ِ اتاق، چای را به جوش آورده ست و بوی بهار نارنج و بخار ِ چای ِ گلاب فضای لانج را عطرآگین کرده ست. من، به روی ِ صندلی ِ چوبی و راحتم نشسته ام و در کنار ِ دستم، به فاصله ی هیچ قدمی، روی جفت ِ صندلی ِ من، بانو. . .
نگاه ِ من، دوخته شده ست به چشمان ِ جان بخش ِ بانو، و لبخند ِ بانو... باری هزار بار عشق را در درونم میپروراند و من هر روز شکوفه میدهم و عاشق تر میشوم... دستانم را به روی دستانش میفشارم و لبخند َش به لبان ِ من منتقل میشود، به دنبال َش آغوشش نیز ...
در کنار ِ ما، روی ِ عسلی ِ کوچک، دو فنجان ِ چای ِ گلاب وجود دارد... چایت را آرام بنوش. . . دفتر هوش...
ما را در سایت دفتر هوش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 19:06